“من عشق زندگی ام را در یک تعطیلات سه روزه ملاقات کردم” – اخبار Raft25


سر راه آپارتمان دوستم در پاریس در مترو نشستم، قیافه ام خوب نبود. من یک ماه را صرف سفر به ایتالیا، بلغارستان، یونان، مصر، اردن، کویت و هند کردم تا پایان دوره کارشناسی خود را در آمستردام جشن بگیرم. کت و شلوار جین پوشیده بودم، موهایم را تارهای بافته کرده بودم که بعد از یک ماه کهنه می شد و آنقدر زیر نور آفتاب بودم که پاره می شد. اما شریک زندگی من استفن، که من آن روز در مترو ملاقات کردم، گفت که او مرا زیبا می یابد.

قطار آن روز در ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۶ پر بود و من برای مدتی متوجه استفان شدم، اما همانطور که متوجه شدم همه بالا و پایین می‌رفتند. داشتم به موسیقی گوش می دادم و به یاد سفرم می افتادم که ناگهان فکر کردم: اگر در مسافرت با شوهرم ملاقات کنم و ندانم چه؟

همان موقع بود که متوجه مردی شدم که روبروی من نشسته بود. اولین چیزی که متوجه شدم بازوهایش بود. پیراهن سفید پوشیده بود اما عضلاتش مشخص بود. بسیار قدرتمند به نظر می رسید، اما انرژی بسیار آرام بخشی نیز از خود ساطع می کرد.

فکر کردم: پس چی؟ این هست این مرد باید شوهر من باشد، اما من هرگز نخواهم دانست زیرا بدون اینکه با او صحبت کنم از این قطار پیاده شدم؟

در ۱۵ دقیقه به هم نگاه می کنیم و به هم نگاه می کنیم. سپس فرد کناری من پایین آمد و پایم را حرکت داد تا بتواند عبور کند. مرد جلویی ایستاد تا مرد کناری من رد شود و وقتی نشست، آنقدر پاهایش به پاهای من نزدیک بود که کمی با هم برخورد می کردند. فکر کردم ممکن است از عمد این کار را انجام دهد تا توجه من را جلب کند.

تکان خوردن لب هایش را دیدم و یکی از هدفون ها را برداشتم. این بود که به زبان فرانسوی – که من روان صحبت می کنم – از من پرسید که آیا می خواهم کیفم را روی صندلی کنارم بگذارم چون سنگین به نظر می رسد؟ روی پاهایم ایستادم، اما فکر کردم که مکالمه ادامه خواهد داشت، بنابراین هدفون را دوباره روشن نکردم. او به خاطر کوله پشتی از من پرسید که آیا دانشجو هستی و من به او گفتم نه. توقفم رسید و از او پرسیدم که آیا می تواند با من بیرون برود و به او گفتم هر کاری می خواهد بکند.

از من خواست که کیفم را حمل کنم. اول گفتم: نه ممنون. فکر کردم میتونم از پسش بر بیام! اما او به آرامی اصرار کرد و من یک تحلیل ریسک حساب شده انجام دادم: من هیچ چیز ارزشمندی در کوله پشتی نداشتم، بنابراین اگر با آن فرار کند چیزی از دست نمی دهد. بنابراین او کیف مرا برداشت، قطار بعدی را با من گرفت و تا زمانی که من متوقف شدم، به گپ زدن ادامه دادیم.

اندی سانون و استفان
اندی سانون در یک قرار با استفن در پاریس در سال ۲۰۱۶. این زوج زمانی که سانون در تعطیلات سه روزه در پاریس بود با هم آشنا شدند.
اندی سانون

او از آن دسته افرادی است که آنقدر انرژی آرام دارد که آن را به شما منتقل می کند. گفتگو بسیار طبیعی جریان داشت. او به من گفت که دومین مدرک کارشناسی ارشد خود را در توسعه بین المللی می خواند، همان مدرک کارشناسی ارشدی که به تازگی دریافت کرده بود. فکر کردم: چه شانسی داریم که در همین رشته فوق لیسانس بگیریم؟

در مورد جایی که با هم بودیم صحبت کردیم و در ایستگاه من با من از قطار پیاده شد و پرسید که آیا می‌توانیم در تماس باشیم. شماره تلفنم را به او دادم و او مرا در آغوش گرفت. بسیار آرام بخش بود و می توانستم هاله ای آرام را از روی خود احساس کنم.

او با لبخند از گوش تا گوش ایستگاه قطار را ترک کرد. وقتی به دوست پسرم گفتم، او شروع به مسخره کردن من کرد، انگار که ما نوجوان بودیم. چند ساعت بعد پیامی از استفان دریافت کردم که به من لبخند زد.

اولین قرار

او از من وقت خواست، اما من به او گفتم که وقت کافی نخواهم داشت، زیرا فقط سه روز در پاریس بودم تا اینکه برای فارغ التحصیلی به آمستردام برگردم. اما او اصرار کرد. اگر کس دیگری بود از اصرار او ناراحت می شدم زیرا این نوع رفتار معمولاً من را ناامید می کند، اما به نظرم خوب بود.

شب قبل از حرکت با هم آشنا شدیم. وقت زیادی نداشتم برای همین یک فست فود روبروی ایستگاه را انتخاب کردم که زودتر خداحافظی کردیم. فکر می‌کردم یک ساعت یا بیشتر آنجا می‌مانیم، چون هنوز باید وسایل را جمع می‌کردم، اما واقعاً عالی بود، بنابراین نظرم را در مورد نداشتن زمان زیادی تغییر دادم. برای نوشیدنی به یک بار در مرکز پاریس رفتیم و بعد از نیمه شب با آخرین قطار به محله من رفتیم. او مرا به جلوی ساختمان دوستم برد و شب بخیر مرا بوسید.

در طول قرار ما، او در مورد جستجوی رابطه بسیار باز بود. بهش گفتم آروم باش هنوز داریم با هم آشنا میشیم. اما در نهایت از اینکه او در مورد آن صادق بود، قدردانی می‌کنم، زیرا قبلاً با مردانی قرار ملاقات گذاشته‌ام که به دنبال چیزی نبودند و معمولاً آنها را کوتاه می‌کردم. حدس می زنم بدون اینکه بدانم به دنبال رابطه بودم.

وقتی برای فارغ التحصیلی ام در آمستردام بودم، هر شب ساعت ها در تماس بودیم و پیامک می فرستادیم. بعد از چند روز یک هفته به پاریس برگشتم و به خانه ام در نیویورک برگشتم. در آن مدت استفن را زیاد دیدم و با هم آشنا شدیم.

در سومین قرار ملاقاتمان، او گفت: «نمی‌خواهم به نیویورک برگردی» و من گفتم: «چرا؟» در مترو روبروی من نشسته بود و گفت: چون دوستت دارم.

همه چیز برای من خیلی سریع پیش می رفت. یادم می آید به او گفتم: “ببین، فکر نمی کنی هنوز زود است که عاشق من باشی؟ تو مرا نمی شناسی.” بعد از آن آرام بود.

من هرگز به عشق در نگاه اول اعتقاد نداشتم و هنوز هم اعتقادی ندارم زیرا فکر نمی‌کنم بتوانید کسی را که نمی‌شناسید دوست داشته باشید. من آدم خیلی منطقی هستم. من فکر می کنم شما باید کسی را در سطح عمیق تری بشناسید تا او را به عنوان یک انسان دوست داشته باشید. بنابراین نمی توانم بگویم اولین باری که او را دیدم استفان بود. فکر می کردم او فرد جالبی برای آشنایی است و هاله بسیار آرامی داشت که علاقه من را برانگیخت، اما نمی توانم بگویم که دوستش داشتم.

با این حال دوست داشتم او را بهتر بشناسم. شب قبل از رفتن من به خانه در نیویورک دوباره همدیگر را دیدیم و قرار گذاشتیم که در تماس باشیم، اما به دلیل دوری راه، هیچ انتظاری نداشتم که اتفاقی بیفتد.

در فاصله طولانی

در نیویورک، من و استفن به او پیام می‌دادیم و با او تماس می‌گرفتیم و چند بار در روز با او تماس می‌گرفتیم. تبدیل به یک رابطه بدون اجبار شد. تا پایان اکتبر ۲۰۱۶، ما به طور رسمی.

من سریع عاشق شدم. پس از تماس تلفنی در نوامبر ۲۰۱۶، به استفان پیام دادم که دوستش دارم. من متوجه شدم که این با هر یک از روابط قبلی من متفاوت است زیرا می توانستم با او باشم.

من فکر می‌کنم که کیهان تأثیر زیادی بر روی چگونگی پیش‌روی اوضاع داشته است. من در پایتخت کار می کردم و این شامل سفرهای زیادی به گینه می شد، به این معنی که هر چند ماه یک بار در پاریس استراحت می کردم و می توانستم استفان را ببینم.

ما رابطه طولانی مدت خود را به مدت سه سال حفظ کردیم. همه چیز همیشه خوب پیش نمی رفت، و در یک لحظه احساس کردم استفن کمی خسته است، بنابراین دو ماه استراحت کردیم. اما ما دوباره دور هم جمع شدیم و همه چیز از جایی که تمام شد ادامه یافت.

در پایان سال ۲۰۱۷، همه چیز بین ما بسیار جدی شد. او به شوخی از من سایز حلقه ام را می پرسید یا به من می گفت که چیز خاصی می خرد.

اندی سانون و استفان
اندی سانون در روز عروسی خود با استفن در ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۹. این زوج اکنون با هم در فلوریدا زندگی می کنند.
اندی سانون

در نوامبر ۲۰۱۷، در یک تعطیلات ۱۰ روزه در پاریس به دیدار او رفتم. ما یک Airbnb در پاریس داشتیم و او از پرواز خسته شده بود، بنابراین داشت چرت می زد، اما بعد گفت: “صبر کن، من چیزی دارم. تو.” در حالی که روی تخت نشسته بودم دستش را به کیفش برد و روی یک زانو نشست.

خیلی طبیعی بود و گفتم بله. او می‌دانست که استفن «یک» است و می‌خواست با او باشد. من یک فرد بسیار مضطرب هستم و او بسیار آرام است، بنابراین او آن را جبران می کند. او بسیار حامی است. وقتی با او هستم، مجبور نیستم او را تحت تأثیر قرار دهم یا در حضور او شخص دیگری باشم. من می توانم ۱۰۰% خودم باشم. من هرگز قبل از او با کسی احساس راحتی نکرده ام.

استفان در جولای ۲۰۱۹ در واشنگتن دی سی به من پیوست و ما اکنون در فلوریدا زندگی می کنیم. ما در دادگاه در ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۹، دقیقاً سه سال پس از آشنایی در مترو، ازدواج کردیم.

این تجربه باعث شد من به سرنوشت ایمان بیاورم، اما به معنویت آفریقایی نیز اعتقاد دارم. جالب اینجاست که سال ۲۰۱۶ سالی بود که من شروع به کشف دین اجدادی خود کردم و در مورد عشق، هوا، اوریشاها و همه چیز یاد گرفتم. با نگاهی به سفرم به مصر، بیشتر اوقات رنگ زرد می پوشیدم که رنگ عشق اوریشا، اوچون است. فکر می کنم به آشنایی من با استفن مربوط می شود. فکر نمی کنم اگر اوریشا و سرنوشت آفریقایی نبودند او را ملاقات نمی کردم.

اندی سانون یک متخصص توسعه بین المللی است که با همسرش استفان در فلوریدا زندگی می کند. در سال ۲۰۱۹، او و استفن یک شرکت لباس دست ساز و دکور خانه به نام Efraity راه اندازی کردند. Andye در اینستاگرام در @dietravels است.

تمام نظرات بیان شده در این مقاله متعلق به نویسنده است.

همانطور که به کیتی راسل گفته شد